امیر علی راه می رود
امیر علی و رورو ک 
امروز تصمیم گرفتم امیر علی و بذارم تو رورئک. الان یه ماهی میشه که مامانم اینو می گه. فکر کنم الان دیگه وقتشه. الان عصر یه روزه جمعه است. امیر علی داره با باباش بازی می کنه. انقدر خوشگل می خنده که نگو. وقتی روروئک و از تو اتاقش آوردم اولش یه کم چپ چپ نگاهش کرد. بعد که بوقشو زدم. همینطور که خوابیده بود به طرف من برگشت. یه نگاه به من کرد یه نگاه به روروئک. حس کنجکاویش فعال شده بود. نمیدونست این چیه. با کمک باباش توی روروئک گذاشتیمش فکر کنم یه کم براش بلنده چون فقط یه پاهاش به زمین رسیده. تازه خودشو کج کرده. اگه کوتاه ترش کنم بدتره. عزیزم هیچی نمی گه فقط نگاه می کنه. به من به باباش به اطراف. اصلا پاشو تکون نمیده. من یه کم رورئکو هل میدم. انگار بدش نیومده. می خواد بوق و بخورو. خودشو تا جایی که می تونه خم کرده. یه بالشت کوچولو میذارم جلوش. خوشش نمیاد. پیشونیشو چین داده فکر کنم می خواد گریه کنه. واسه امروز کافیه. از تو رورئک میاریمش بیرون. میزنه زیر گریه. رون پای بچه ام سرخ شده. چقدر پوستش نازکه.


الان دیگه خوب بلده با روروک بره. 



امیر علی راه می رود
